با سلام مطلبی یادم امد و شخصیتی که اگر از او نگویم در واقع خیانتی ست به زحمات صادقانه او
پدرم در قید حیات است او از سن ۱۸ سالگی که از زابل به زاهدان میاید برایم سخن میگید پدرم متولد ۱۳۳۳ میباشد
میگوید وقتی که از رادیو صدای مولانا عبدالعزیز را میشنیدم یک احساس ارامش در وجودم می امد عزم زاهدان کردم و مشتاق دیدار مولانا بودم تا اینکه وی را در مسجد عزیزیه یافتم شخصی متدین با فکر. سیاست .و دیانت خاصی که همه را عاشق خود میکرد سیره مولانا عبدالعزیز رحمه اله علیه خودش چندکتاب پر میشود
بگذریم در انزمان زاهدان مرکز جماعت تبلیغ نداشت و چیزی بنام جماعت تبلیغ وجود نداشت مردم در مسجد عزیزیه زاهدان واقع در چهارراه چکنم قدیم جمعدمیشدند و مشتاقانه به سخنان پرگوهر مولانا عبدالعزیز ملازاده گوش فرا میدادند در ان زمان حاج عبدالکریم چنال پسر عموی پدرم به دلیل علاقه خاصی که به مکتب رسول خدا داشت در کوچه و کنار مسجد عزیزیه مغازه فرش فروشی زد و به تجارت فرش مشغول بود
حاجی عبدالکریم خدارحمتش کند وقتی دید که من جوانی با ریش و حمامه و عاشق دین و خدا هستم از من خواست تا در مغازه فرش فروشی شاگرد شوم پدرم میگوید منم چون عاشق صدای مولانا عبدالعزیز بودم هر شرطی که حاجی گذاشت قبول کردم و شاگرد شدم و چون از بچگی پسر یک مرد عشایر بودم و در نوجوانی کوهها را برای چرای گوسفندها پیموده بودم و بدنی قوی داشتم و سرحال بودم مغازه را سرو سامان دادم انزمان تلفن خیلی کم بودو حاجی عبدالکریم بخاطر تجارت هایی که داشت یک عدد تلفن در مغازه داشت و چون در انجا مولانا عبدالعزیر با ما رابطه اش خوب بود همیشه برای اینکه جایی زنگ بزند به مغازه ما میامد روز اول که شاگرد شدم پدرم بارها و بارها این را برایم تعریف میکرد که همان روز اول حاج عبدالکریم به من گفت وقتی مولانا بطرف مغازه ما امد و من نبودم بدان که برای تلفن زدن میاید سریع صندلی را کنار میز بگذار تلفن را تمییز کن و یک عدد پپسی هم برای مولانا سریع بگیر و کنار تلفن بگذار ...از قضا روزی دیدم مولانا با عصایی که همیشه دستش بود به طرف مغازه میاید منم ذوق دیدار مولانا و حرف های حاجی با اخرین سرعت همه چیز را مطابق میل حاجی برای مولانا حاضر کردم مولانا وقتی روی صندلی نشست با ان چهره محبوب و نورانی اش خنده ای بر لب زد و گفت امان از اموزش های حاجی عبدالکریم و بعد به من گفت پسرم راحت باش و تلفن را برداشت و به چندجا زنگ زد و مادامی که صحبت میکرد من راست ایستاده بودم تا مبادا مولانا چیزی بخواهد خلاصه این دیدار من و مولانا را با هم اشنا کرد و همیشه سوال های دینی را از مولانا میپرسیدم و او با تمام حوصله جوابم را میداد
منو حاج عبدالکریم هردو عاشق مولانا و همیشه در صف اول نماز بودیم زمانی بود که تاره مولانا به چند مسجد دیگر در زاهدان اجازه نماز جمعه داد و بفکر جماعت تبلیغ شد
برایم سوال بود جماعت چیست که مولانا حاجی عبدالکریم و من و حاج عبدالریوف و چندی از بزرگان دیگر را خواست و جماعت تبلیغ را برایمان توضیح داد و گفت مردم بلوچ ما خیلی ها هستند که حتی فرضیات دین و اصول دین را نمیدانند و ما باید با جماعت تبلیغ به تک تک روستاها برویم و مساجد انها را اباد کنیم
اولین جماعت سه روز در ایران که به دستور مولانا شکل گرفت پدرم میگوید من و حاج عبدالکریم و حاج عبدالریوف و چند تن از بزرگان دیگر بودیم و به طرف چشمه زیارت رفتیم تازه فهمیدیم جماعت چیست و شوق این جماعت با حرفهای مولانا دل من و حاجی را دگرگون کرد کم کم ما به شهری دیگر و شهرهای دورتر رفتیم با اینکه حاج عبدالکریم عالم نبود یک بیان خوب داشت و با مردم هر محل مثل خودشان حرف میزد پدرم میگوید یک عالم پیر همراه ما بود که یک کیف کتاب داشت و گفت هرجا جماعت رفتید مرا ببرید چون راه الله همین است پدرم میگوید خداوند به این پیرمرد علمی خاص داده بود وقتی برای مردم سخنرانی میکرد همیشه در حرفهایش غزل هایی و شعرهایی از حافظ و مولانا نیز میگفت و مردمی که تشنه دین بودند مثل چشمه اب از چشمشان جاری میشد من چون جوان بودم کارهای این پیرمرد را انجام میدادم روزی از وی پرسیدم که فرزندانت کجا هستند و او گفت کسی را ندارم و اکر تو پدری مرا قبول میکنی از امروز به بعد پسرم تویی و میراث تو وقتی مردم همین کتابهایم هست
پدرم میگوید این پیرمرد مثل یک برکت بود مثل یک شخص بی مثل که نمیتوانم مثالش را بزنم همراه ما بود و در امور دینی همیشه ما را راهنمایی میکرد و منو حاجی با شوق و اشتیاق تمام شهرهای ایران را گشتیم و جماعت تبلیغ را به گوش همه مردم رساندیم
تا اینکه روزی مولانا عبدالعزیز رحمه اله علیه حاجی را فرا خواند و گفت تو از امروز به بعد ریس مرکز جماعت تبلیغ زاهدان هستی و مسیولیتش با تو هست حاجی قبول نکرد اما مولانا با اسرار فراوان این وظیفه سنگین را به وی داد
در ضمن مغازه های حاجی در حال کار بودند و خداوند درین مدت برکت خاصی به زندگی من و حاجی داد و لازم بذکر است که بگویم حاجی عبدالکریم قبل ازینکه مسیول جماعت تبلیغ شود تاجر بود و خداوند مال و دنیا به حاجی زیاد داده بود و خدارا شکر نیازی نداشت و همیشه به من کمک میکرد
حاج عبدالکریم برای ابادانی مرکز جماعت تبلیغ زاهدان یا همان ایران خیلی کارها کرد و بیشتر کارهای خودش را کنار گذاشت و به برادرش حاج عبدالرحمن سپرد و مدیریت مرکز را با جدیت تمام به عهده گرفت و با الهام از سخنان مولانا روز به روز جماعت تبلیغ در ایران پیشرفت میکرد تا جاییکه پدرم میگدید منو حاجی با یک جماعت چهله در اوج گرما به مناطق جتوب کشور و جزیره قشم و کیش رفتیم در انجا فقط شبها مردم برای بیان میامدند هرجا که با حاجی میرفتم جماعت صد در صد از انجا چند نفر را به همراه خود برای چهارماه و چهله به زاهدان میاوردیم تا اینکه دیگر هم مسجد عزیزیه برایمان کوچک بود و هم مسجدی که در خیابان بهشتی کنونی است
سپس به محل کنونی امدیم به مرکزی که الان در خیابان مشترک واقع است و حاجی روبروی مرکز منزلی گرفت چون واقعا وقتش کامل صرف مرکز میشد و چند لحظه ای که بیکار میشد بع منزل میرفت
در این میان یک داستان جا ماند بله
روزی رسید که پدرم میگوید مولانا در بستر بیماری افتاد همه ما انروهگین بودیم و دعا میکردیم مولانا عبدالحمید حفظه اله داماد مولانا و مولانا عبدالرحیم ملازاده برادر ایشان بالاسری مولانا بودند که پس از چند روز خبر وفات مولانا به ما رسید درین زمان پدرم ازدواج کرده بوده و چند فرزند داشته مادرم میگوید پدرت چند روز به خانه نیامد و با جنازه مولانا به سرباز متطقه ای در جنوب بلوچستان رفته بود و وقتی به خانه امد خیلی گریه میکرد چون علاقه شدیدی به مولانا داشت
اتفاقات زیادی بعد ازن افتادند
حاج عبدالکریم خیلی برای مرکز زحمت کشید و مردم از جای جای ایران به زاهدان میامدند از جاهایی که قبلا منو حاجی به انجا رفته بودیم جماعت های زیادی میامد
پدرم میگوید در انزمان ادم فقیر در زاهدان زیاد بود و به همین دلیل حاجی شبهای جمعه در مرکز شام میداد به هرکس که از هرجا میامد درین زمان خود من بزرک شده بودم و ان شب ها یادم میاید چه شب های پر شوری بود بخدا
تا اینکه حاجی عبدالکریم در دهه ۹۰شمسی روزی که طبق معمول نماز صبح را در مرکز میخواند پس از نماز به منزل رفت و پس از خواندن نماز اشراق به خواب ابدیت رفت
نامت جاودان
حاج عبدالکریم چنال براهویی
شخصی که نامش در تاریخ ما نیست و گمنام ماند
شخصی که عمرش را وقف الله و راه الله کرد و در دزداب مرکزی به راه انداخت که از ان دزداب زاهدانی فراوان بیرون امدند و هنوز جماعت تبلیغ در زاهدان روز به روز بیشتر میشود
برچسب:
نویسنده: علی یزدانی